ولادیمیر یا ولودیمیر؟
نفرت پوتین از مردم اوکراین غیر قابل کتمان است.
مردمی که در سال ۲۰۱۴ میخِ آخر را به تابوت روسدوستیِ حکومتشان کوبیدند و رییسجمهورشان «ویکتور یانوکوویچ» را به روسیه فراری دادند تا به غرب نزدیکتر باشند. #رشته_توییت
یانوکوویچ رسماً اوکراین را به دامن روسیه انداخته بود.
مخالفت سرسختانهٔ او با پیوستن به پیمان آتلانتیک شمالی اما مورد خوشآمد پوتین بود.
فساد اداری در زمان او و عدم تصویب قوانین منع خشونت نهایتاً مردم را به خیابان کشید.
شکلِ منحط دولترانی او شباهت بسیاری با الیگارشهای ظاهر شده در روسیه داشت.
از همین رو در هنگام فرار هم روسیه را جانپناه بهتری میدانست. (تا همین حالا که در روسیه زندگی میکند)
لابد «چالش سطل زباله»ی اکراینیها در فیسبوک را به خاطر دارید.
مردمِ به جان آمده از فساد و خشونت در ۱۶ سپتامبر ۲۰۱۴، نمایندهٔ مجلس «ویتالی ژورافسکی» ۵۹ ساله را به دلیل رای ندادن به لایحۀ منع خشونت به سطل زباله انداختند.
و این شروع چالشی برای دیگر استانهای اوکراین شد.
تا جایی که معدود نمایندهای در سطل آشغال نیافتاده بود.
جایی که از نظر مردم به آنجا تعلق داشتند.
چند ماه بعد کمدینی به نام «ولودیمیر زلنسکی» برنامهٔ تلویزیونی "خادم ملت" را استارت زد.
برنامهای که اتفاقاً بازدید بسیاری در یوتیوب گرفت چرا که او در آنجا یکی از خود مردم بود که به ریاست جمهوری میرسید.
(در اینجا او از دستشویی بیرون آمد و خبر منتخب شدن خود را شنید)
مردمِ بیزار از سیاستهای منحط، او را صدای خود میدیدند تا جایی که این صحنه از برنامهٔ او که در آن نمایندگان فاسد پارلمان را به گلوله میبندد، یکی از پربازدیدترین صحنههای اثر اوست.
در این سریال هم او از طریق یوتیوب رییس جمهور میشود.
در آنجا او معلم تاریخی است که از همسر خود طلاق گرفته.
زمانی که در مکالمهاش با عصبانیت به سیاستمداران فحش میدهد دانشآموزی از او فیلم میگیرد و در یوتیوب میگذارد و این شهرت مجازی راه او را برای کاندیداتوری باز میکند.
در واقعیت نیز چنین شد.
کارزار انتخاباتی همان یوتیوب بود چرا که روزنامهها و رسانهها را غرق در فساد میدانست.
در سال ۲۰۱۹ زلنسکی، بدون حتی یک روز کارِ سیاسی، پترو پروشنکو و یولیا تیموشنکو را با سوابق مالی و سیاسیِ بیشتر زیرِ سایهٔ خود قرار برد.
و اینک این دیگر یک کمدی نبود.
وعدههای او نیز واقعی و امیدبخش بود.
پیوستن به اروپا تا سال ۲۰۲۴، مبارزهٔ عریان با فساد و مخالفت صریح با روسیه.
در مهابتِ دموکراسی همین بس که او بدون هیچ سابقه و شورای ناظری ۷۳ درصد رای مردم اوکراین را از آن خود کرد!
انتخاب او چنان سیاستمداران پیشین را تحقیر کرد که بعدها زلنسکی را بازیچهٔ دست «ایگور کولومویسکی» خواندند.
کولومویسکی مالکِ پرایوت بانک و شبکهٔ 1+1 است که زلنسکی در آنجا شهرت پیدا کرد.
در پاسخ به آنها زلنسکی گفت: از مادر متولد نشده کسی که بخواهد به من دستور بدهد.
نفرت ولادیمیر پوتین از همین جا میآید.
سیاست او توسط یک کمدینِ بیسابقه به معنای واقعی کلمه «تحقیر» شد.
تحقیری که ولودیمیرِ گمنام در عرصهٔ سیاست را مقابل ولادیمیرِ سَر به گردونسای قرار داد.
هرچه باشد ولادیمیر دیگر آن ولادیمیرِ قبل از ایستادگیِ زلنسکی نخواهد شد.
و برای مردم اوکراین چه لذتی بیشتر از اینکه میدانند در انتخاب او اشتباه نکردهاند.
• • •
Missing some Tweet in this thread? You can try to
force a refresh
انسان اکثرا خود را جای کسی میگذارد که به او شباهت ظاهری دارند.
اروپاییها هم خود را در آیینهٔ چشمِ آبیِ آن کودکِ مو بلوند اوکراینی میبینند نه آن طفل مفلوک سوری.
حس آنها به کودکِ افغان «ترحّم» است در حالیکه بیاختیار کودک اوکراینی را همذات خود میبینند. #رشته_توییت
ترحم همین است؛
نُچ نُچ کردن و سر تکان دادن و آرزوی بهبود کردن و گذشتن.
اما همذاتپنداری خبر از خطری نزدیک میدهد.
همین همذاتپنداری است که دارد اروپا را علیه پوتین متحد میکند.
همین حس است که امروز دو سده بیطرفیِ سوییس را پایان بخشید.
گلدا مئیر بعد از کنفرانس اِویان گفت: «پناهندگانِ موردِ بحث مردمِ من بودند، کاش یک چیز را قبل از مرگ ببینم، و آن این است که مردم من دیگر نیاز به ترحم نداشته باشند.»
چرا که میدانست ترحم جلوی فاجعهٔ بزرگ را نخواهد گرفت.
این عکسها ذهن شما را به کدام سو میبَرد؟
نمیدانم، اما غلطترین سَمت همان "هرزه بودن" و به تبع آن "لایق هر توهینی شنیدن" است.
تاریخ ظرفِ ظهورِ «انسانها» است نه دیو و پری.
بر این اساسْ تاریخ، الهیات نیست که جولانگاه شیطان و خدا باشد. #رشته_توییت
«دیدِ کلیشهای» از همین نگاهِ الهی-سنتی به تاریخ آغاز میشود و کسانی که عکسِ این نگاه عمل کردهاند نقشهای پُررنگی در تاریخ گرفتهاند.
شاید صاحب این عکسها(در آن جامعهٔ نسبتاً سنتی) هیچوقت فکر نمیکرد که بواسطهٔ همین تصاویر روی جلد مجلهٔ Vogue برود...
در عینِ شُهرت و از روی کشتیهای لوکس، از خط مقدمِ جنگ جهانی دوم سر درآورد، قدم به قدم تا «بوخِنوالد» آن قتلگاه مخوف پیش برود و قبل از اینکه آلمان کاملاً فتح شود اتاق را فتح کند.
"ابوالقاسم فردوسی در لاتاری برنده شد!"
این مرد که مقابل رضاشاه بزرگ ایستاده است، "ارنست هرتسفلد" است.
باستانشناس و آشورشناسی خبره که پایاننامهٔ دکترای خود را نیز در مورد پاسارگاد نوشت!
او و آرتور آپهام پوپِ و ایرانیانی دیگر (انجمن آثار ملی) را در ۱۳۰۲ تاسیس کردند. #رشته_توییت
«برای جلوگیری از بی حرمتی به ابنیۀ تاریخی؛ اولاً از طرف دولت احکام اکیده صادر و به تمام ایالات و ولایات غدغن شود که ابنیه ملی و تاریخی را خراب و ضایع ننمایند و آثار ملی را محترم شمارند. در ضمن به وسایل مختلفۀ دیگر مثلاً به توسطِ جراید مردم را به این مفاخر ملی متوجه ساخته
و حفظ و احترام ابنیه و آثار را به عامه بفهمانند».
این یکی از خطابههای او در عمارت مسعودیه در حضور دانشوران و دولتمردان منتفذِ ایرانی بود.
اینچنین بود که از تیر ماه ۱۳۰۶ تا ۱۳۰۹ هرتسفلد در سِمَت متخصص مطالعات شرقی به استخدام دولت ایران درآمد.
زنده باد انقلابِ ثور = مرده باد افغانستان! #رشته_توییت
شاید خیلی از شما ندانید که جوان امروز افغانستانی نیز زندگیاش را در قمار نسل پنجاه و هفتیِ خود باخته است.
بله، آنها هم یک انقلاب ۵۷ دارند!
انقلاب ۷ ثورِ(اردیبهشت) ۱۳۵۷؛
پنج سال از کودتای «محمد داوود خان» علیه پسر عمویش ظاهرشاه و اعلام جمهوری افغانستان میگذشت که انقلابی شورشگونه دامن افغانستان را گرفت.
شورشیان، کمونیستهای حزب دموکراتیک خلق بودند که در همان ابتدا با تیرباران کردن محمد داوود خان و ۳۰ نفر از اعضای خانوادهاش...
در ارگِ ریاست جمهوری، آیندهای هولآور را نوید میدادند.
پنجسال قبل(۱۳۵۲) حزب دموکراتیک خلق افغانستان که گروه بسیار کوچکی بودند، محمد داوود خان را در کودتایی بدون خونریزی علیه پسرعموی خود یاری دادند اما به محض اینکه داوود خان تصمیم به فاصلهگیری از چپها را داشت به چنان...
مادرانِ میدان مایو، دادخواهانی که از فرزندان خویش زاده شدند... #رشته_توییت
در ژوئن ۱۹۷۸، یازدهمین دوره از بازیهای جامجهانی فوتبال در آرژانتین برگزار میشد.
در آن ماه خیابانهای بوئنوسآیرس تلاقیِ فوتبالدوستانی بود که برای دیدن این دورهٔ بازیها، از اقصای جهان گرد هم آمده بودند.
شورِ جامجهانی، آرژانتین را در بر گرفته بود.
اما در پسِ آن همهمۀ گذرا، در پسزمینۀ هیاهوی رقصهای تانگو و در لابهلای پیچشِ موزون آن رقاصان دلربا، صداهایی ضعیف شنیده میشد که میآمدند تا به وجدانِ آسودگان نهیب بزنند...
در آن ماه گردشگران در کنارگذر خیابانها، مادرانی را میدیدند که میخواستند (بر خلاف اصغر فرهادی) از خیرگیِ چشمهای جهان به آرژانتین استفاده کنند و جراحت جدایی از فرزندان خویش را فریاد بزنند.